۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

نفر دوم

از وقتی به خاطر دارم، همیشه یه دوست نزدیک در زندگی ام داشته ام.
هیچ گاه خیلی تنها نبوده ام؛
و هر وقت هم تنها شده ام، خیلی زود کسی در مسیر زندگی ام قرار گرفته است.
و خوشبختانه همه،  دوستانی بوده اند که همیشه می شود رویشان حساب کرد.
با وجود این همیشه یک مشکل بزرگ وجود داشته است
مشکلی که فهمیدنش وقت زیادی از من گرفت
قضیه خیلی هم پیچیده نیست
هر وقت خواسته ام لباس یا عطر بخرم دوستی داشته ام که در این باره خیلی از من آگاه تر بوده است.
هر وقت خواسته ام در زمینه ی کاری ام گامی بردارم، دوستی داشته ام که بتوانم از او کمک بگیرم.
هر وقت خواسته ام به فلسفه ی زندگی ام بیندیشم، یک دوست فیلسوف داشته ام.
هر وقت دنبال پول در آوردن بوده ام، یک دوست تاجرپیشه با طرح های جالب داشته ام.
و همین طور خیلی چیزهای دیگر...
راستش من توی خیلی از این چیزها خودم هم  خوب هستم؛
- حتا گاهی بهتر از دوستانم -
اما همیشه به دوستانم اعتماد کرده ام.
همیشه نفر دوم بوده ام.
آنقدر که نفر دوم بودن جزیی از شخصیت من شده است.

 دوست داشته ام شاگرد دوم باشم!
اگر توی جمعی خواسته ام حرفی بزنم، همیشه منتظر بوده ام که نفر اول حرفش را بزند تا نوبت من برسد.
همیشه فکر کرده ام یک معاون از یک مدیر بهتر است و توجیه کرده ام که مسؤولیت کمتری دارد.
و باز هم همین طور خیلی چیزهای دیگر...

حالا من مشکلم را فهمیده ام و برای خودم نسخه نوشته ام:
 خود خواه باش
 خود خواه باش
 خود خواه باش



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

ت ن ه ا ی ی

.
تنهایی
نواختن موسیقی دستان خویش
چشمان بسته
بی قراری سرانگشتان
مو ج های در هم آمیخته ی صدا
هوا دورتر
دیوراها دورتر
پنجره ها دورتر
.
پناه آورده ام به غار
از شکاف دیوار ها آب زبانه می کشد!
فرو خواهد ریخت
بگریزیم
پناه بریم به رود
گیرم که باران گونه ها مان را خیس کند
دست کم تن ها مان را درسته از آب می گیرند
.
شب
آتش بی قرار تر است
یا چشمان من
حکم
از این قرار نبود
تنهایی
چند نفس مانده تا تو
بانو
.

.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

جیغ

بگذار خود را بیاویزم از این درخت سیب
اینجا
درختان
همه
میوه ی ممنوعه می دهند

خوشبخت ها نمی دانند
دیگران
یا شاعرند
یا دیوانه
یا پیامبر

افسوس!
دست های این سه تهی است

بگذار خود را بیاویزم از این درخت سیب

تا این بار مرا آواره ی کدام سیاره کند
سرنوشتی که من و خدا و شیطان به اتفاق رقم می زنیم

-------
1- فیلسوف ها هم پیامبرند.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

ترس

دیروز موهایت
امروز دست هایت
...
از فردا می ترسم
فردا
شاید
نگاهت را نیز از یاد برده باشم

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

خواب

چیزی به پایان نمانده است
همه پای چوبه های دار به انتظاریم
هیچ کس تقلایی نمی کند
افسراعدام دلش به حال من می سوزد
- تو خطای بزرگی نداشته ای. شاید بشود کاری کرد.
می رود...
من اما آماده ام
آرامم و منتظر
به گردنم فکر می کنم
و فشاری که طناب بر آن می آورد
طناب را می بینم و تار و پود به هم ریخته اش را
که برای فشردن گردنم تلاش می کند
بالاخره خواهم فهمید بعد از مرگم چه خواهد شد
کمی امید وار می شوم به ماندن بیشتر
بعد دوباره خیره می شوم به چوبه ی دار
از داشتنش حس خوبی دارم
پدر می گوید:
- خوش به حالش، مرگ خوبی داشت
آرامم
 سبک تر می شوم
انگار همه چیز پای چوبه ی دار اتفاق نمی افتد
کنجکاوی تمام وجودم را فراگرفته
امیدوارم
چشم هایم هنوز ازگریه های دیشب گرم است
و انگار آنقدر خوابیده ام که هرگز خسته نخواهم شد
افسر اعدام دیرکرده است
باید جانشینی داشته باشد اینجا
به مرگم امیدوارتر می شوم
و به پس از آن بیشتر
چیزی به پایان نمانده است

پای چوبه های دار
همه به انتظاریم
همه امیدوار
...

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

دریا

چیزی که مرا شاد می کند، وجودی است که در من نمی گنجد، پایان نمی گیرد، دوباره نمی شود و همیشه رازی برای شناختن دارد.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

اگر کلید های پیانو بی انتها باشند...

" وقتي چيزي شروع مي شود، بايد پايان هم داشته باشد. اين يه قانونه ، براي همه ، حتي خدا ! . . . اما خدا چون آغازي نداشته ، پاياني هم نداره . وقتي مي دوني كجا بايد بري ، تا كجا بايد بري ، احتياجي به پرسيدن نداري . وقتي مي دوني با چي سير مي شي و هدفت چيه ، اونوقته كه خودت زمان مرگ خودتو تعيين مي كني . وقتي مي دوني به پايان رسيدي ، ديگه ادامه نمي دي ، حتي اگه بدوني همه مي خوان ادامه بدي ، اونجا آخر كاره و تو برنده اي . تو خودت بازي خودت رو تموم كردي . وقتي با چيزي كه پايان داره زندگي كني ، وقتي به چيزي كه انتهايي داره فكر مي كني ، لذت مي بري و نمي خواي كه از اون فراتر بري ، مي خواي همون جا ساكن بموني ، بدون كوچكترين تكوني . اين خوشبختيه . وقتي تو كارت انتهايي نداري ، وقتي تو زندگيت پاياني نداري ، چطور مي توني داستان زندگيت رو بنويسي ، چطور مي توني آهنگ بسازي ، وقتي كيبورد پيانوت بي نهايت كليد داره . اين انسانه كه انتهايي نداره . براي كارهاش ، براي تلاشش و براي بهتر بودن"


"اين تويي كه بي‌انتهايي، و با اون كليدها آهنگي كه مي‌سازي بي‌انتهاست"  
The Legend of 1900  by :  Guiseppe Tornatore
 []
خسته ام
از آدم ها
آدم هایی که می آیند
و می روند
به آرامی
و به شتاب

 []
چه دنیای بزرگی!
خوانی گسترده برای شناختن!

 پر از کوه ها و دشت ها

بابونه ها و شقایق ها و پامچال ها
بلوط ها وبنه ها
کفشدوزک ها و سنجاقک ها و شپ پره ها

و پر از آدم ها

آدم هایی که می آیند
و می روند
به آرامی
به شتاب

[]
دوباره برایم رویایی بساز
نگاهی
سکوتی
لبخندی
سلامی

مرا راهی کن
جایی دور از اینجا
دور از روشنی
دور از بیداری
دور از آدم ها
آدم هایی که می آیند
آدم هایی که می روند
آرام
شتابان

[]
I don't have enough time to know all the world
I don't have enough time to know you too
I have some time
Let me, spend it for you

[]
خسته ام
خسته ام بانو
از آدم ها
آدم هایی که می آیند
آرام
آدم هایی که می روند
شتابان...